تبليغاتX
تُــرشَـــک

تُــرشَـــک




رهای من

رها رفتی بی وفا؟

رها شدی از این دنیا... چرا تنها؟

مگه ما هر جا می رفتیم با هم نبودیم؟ مگه یادت نیست وقتی میخواستی با آرمان بری، چقدر با هم گریه کردیم؟ چقدر واسه ی تنهایی بعدمون اشک ریختیم اونشب... یادته رها؟ یادته چقدر سفت همو بغل گرفته بودیم وقتی خداحافظی؟ یادته؟ یادته رها چقدر پای تلفن با هم اشک می ریختیم یاد گذشته می کردیم؟

حالا تنهایی رفتی نامرد؟ مگه قرار نبود تا آخر با هم باشیم؟ چرا رفیق نیمه راه شدی پس؟ چرا این بار که رفتی، نتونستم بغلت کنم؟ چرا نتونستم بیام و صورت قشنگتو ببوسم؟ آره رها... حق با توئه... من نامردی کردم که نیومدم بدرقه ات... من نامردی کردم که وقت رفتنت پیشت نبودم... نبودم که سر رو شونه ی هم بذاریم... ولی نه... تو نامردی کردی... من که داشتم میومدم باهات... چرا جون نیما رو قسم دادی که برگردم؟ چرا گفتی برو نیما منتظرته؟ مگه آرمان منتظر تو نبود؟ مگه گریه هاش واسه ات اهمیت نداشت؟ منو نیما که تنها عاشق نبودیم که... هر کی ندونه، من که میدونم تو و آرمانم جونتون به هم بسته بود... حالا بیا آرمانتو ببین... ببین چه پژمرده شده... ببین تو این ۱۲ روزه که رفتی، قدّ ۴۰ سال پیرتر شده... بیا باباتو ببین که همه اش زیر سرمه... از اینا گذشته... بهراد و چی میگی؟ بهراد که واسه رفتن پارسالت مریض شده بود... بهراد و ببین که تو این مدّت یا خونه ی دوستش بوده، یا از وقتی که اومده خونه، فقط واسه ی وضو گرفتن از اتاقش میاد بیرون... رها... رها مگه نمی گفتی که بهراد از رامین واسه ات عزیزتره؟ آخ... گفتم رامین! رامین این چند وقته با سرم زندگی کرده رها... تو که دلت نمیومد سرماخوردگیشو ببینی... بیا ببین از تب، تشنج می کنه...

رها... رفتی... رفتی و آتیش زدی یه شهری رو...

ولی خیلی نامردی رها... خیلی نامردی... رها اگه گریه نکنم، بگو چی کار کنم؟... چرا قسمم دادی که گریه نکنم... چیکار دیگه می تونم بکنم رهااااااااااااا؟؟؟

آخ آخ آخ

رها گلوم داره میترکه از بغض... تو رو خدا اجازه بده بترکونم این بغض لعنتی رو رهاااااااا

رها بهت حسودیم میشه... الان بغل مادری... میدونم رها... میدونم که جاتون خوبه... دیدم اونجایی که بودی و مادر بود...

یادته همیشه می گفتی بیا مامانامون عوض؟ حالا خیالت راحت شد؟ مامانمو ور داشتی واسه خودت... من مامان خودمو میخوام رهااااااا... من تو رو میخوام رهاااااااااا... منم ببرین پیش خودتون... خدااااااا... خدا منم ببر پیش مادر و رها...

آخ... اونوقت نیما چی میشه؟؟؟

آخ خدا این چه حالتیه؟ تردید بین رفتن و موندن... خدا هم رفتن سختمه و هم موندن... خدایا خودت کمک کن...

آخ که این بیت چقد به حال و هوام میخوره...

تیر غمم به جان زدی، تا که به خون نشانی ام

هر چه کنی بکن بُتا، زانکه خطا نمی کنی

 
>

طراح قالب
Tani